تبليغاتX
سها

عاشقان عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:22  توسط فاطيما احمدپور  | 

مثل اینکه نتونستم درست حرف بزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط فاطيما احمدپور  | 

اه داد نزنی یا...

تا حالا شده بخوای داد بزنی ولی نتونی. خیلی بده، آدم تو این دنیای به این بزرگی نتونه داد بزنه، یعنی اصلا جایی واسه داد زدن نداشته باشه. حالا گیرم که داد بزنی، یا باید به یه عده جواب پس بدی که چه مرگته، یا ازت فرار می کنن و می گن طرف دیونه است، یا که واست دعا می کنن عاقل شی. شاید بگید چرا باید داد بزنه حالا ؟! باور کنید گاهی لازمه ، دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا ما آدما اینجوریم گاهی اونقدر سرمون شلوغ می  شه که واسه خدا هم وقت نداریم گاهی هم اونقدر تنها می شیم و احساس تنهایی می کنیم که اگه خدا نباشه باور کنید خودکشی کنیم بهتره. یه دوستی می گفت: تا حالا کفشاتو دیدی ؟ دو تا عاشق، دو تا همراه که بی هم میمیرن، با هم خاکی می شن، بدون هم زیر بارون نمیرن، کاش آدما از کفشاشون یاد بگیرن. این دوست ماهم دلش خونه. کفشو که خودش می سازه اونوقت ازش یاد بگیره؟ بیخیال دوست ما هم دوست داشت یه چیزی گفته باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:24  توسط فاطيما احمدپور  | 

بنام او...

هر روز بخاطر داشته باشید که افکار تابع محدودیتهای زمانی و یا روابط علت معلولی (قانون علیت) و یا آغاز و پایان و سایر قوانین حاکم بر جهان مادی نیستید. به عبارت دیگر در قلمر کیهانی افکار و اندیشه ها حد و مرز وجود ندارد. در سایه آگاهی شما می توانید در این قلمرو با هر کس ملاقات نمایید و هر گونه رابطه ای را می توانید برقرار کنید و شما می توانید این روابط را به سوی خود بخوانید. با به یاد داشتن این حقیقت که هر کس در زندگی شما یک موجود الاهی و آفریده پروردگار است که دارای روانی هوشمند در پس جسم خاکی خود می باشد، افرادی که مورد عشق شما هستند همه همانند شما در داشتن جسم خاکی مشترکند و به خداوند پیوند دارند و روح کامل و متعالی خداوند در همه جسمها نفوز دارد و از طریق این روح متعالی می توانید به آنها مربوط شوید و قلب خود را به قلب آنها از طریق این نور الهی و از درون این جسم خاکی پیوند دهید و خواهید دید که کیفیت رابطه شما با دیگران با این روش بهبود می یابد و به همین نحو می توانید با افراد ناشناس نیز مربوط و دوست شوید و همه افراد را اجزای این نیروی اسرارآمیز، خارق العاده و شگفت انگیز بدانید که در هر یک از ما نهفته است و به افراد به عنوان آفریدگان دستگاه الهی و بندگان خدا بنگرید و با این روحیه با آنها برخورد کنید.                                                                                 

پایان            

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط فاطيما احمدپور  | 

سلام دوستان عزیز...

میدونم خیلی دیر اومدم ولی چکنم خودتون قضاوت کنید تو این اوضاع نابسامان امتحانات مگه میشه کارای دیگه هم انجام داد. بگذریم امیدوارم سالم و با نشاط باشید راستی حضور دوباره آقای احمدی نژاد و بهتون تبریک می گم مثل اینکه دارن صدام می کنن بچه ها

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:14  توسط فاطيما احمدپور  | 

« کیمیا »

                باز مهر آستان بانی خیر شد!...

مثل همیشه خواب موندم و دیر رسیدم سر کلاس، استادم طبق معمول رام نداد. رفتم تو حیاط دستامو کردم تو جیبامو شروع کردم به قدم زدن، دو سه نفر دیگه هم اطراف پرسه می زدن. یهو صدای گریه ای توجمو جلب کرد. وقتی تیز شدم دیدم دختر خانومی کنج حیاط داره گریه می کنه کسی هم کنارش نبود، حس کنجکاوی! قلقلکم داد. جلو رفتم، اولش ترسیدم و تردید کردم که برم یا نه، بی خیال مقابلش ایستادم. دستاشو جلوی صورتش گرفته بود « ببخشید مشکلی ... » کمی خودشو جمع و جور کرد ولی جوابی نداد. گفتم الانه که بگه به تو ربطی نداره. پیش دستی کردم و گفتم : قصد فضولی نداشتم فقط ...  با عصبانیت گفت : حقم نبود. « ببخشید چه حقی.!؟ » آخه من با چه رویی به بابام بگم معدل 16 آوردم! نتونستم جلوی خندمو بگیرم گفتم بابا بی خیال، پس من باید چیکار کنم که با هزار بدبختی مشروط ...

خدارو شکر خانم لبخند زد. به حسام که گفتم زد زیر خنده و گفت : « الان کلی امیدوار شد» بعد از اون ماجرا چندین بار دیگه دیدمش و باهاش ... . مدام با خودم می گفتم : عشق و بی خیال درس و ... اما باور کنید نمی شد. یه بارم تو ساندویچی افتادم تو جو و دوستاشم مهمون کردم.

وقتی رفتن از پسری که کنارم بود و باهاشون وارد شده بود پرسیدم : شما اون دختر سمت چپی رو می شناسید : « خانم نادری رو می گید، همکلاسیمه چطور مگه» «چیزی نیست، اشتباه گرفتم»

غروب که دیدمش باز جو گرفت و پیشنهاد و ازین حرفا ...

واسه شام حسامو به خونه دانشجویی ذعوت کردم. حسام : « اسمش به نظر آشناست، الهام نادری، ولی نمی دونم کجا شنیدم، حالا چرا اون، فقط واسه اینکه چند بار باهاش صحبت کردی» محمد: «نه نه اصلا، به نظر من اون با همه دخترای دانشگاه فرق می کنه ... تو رو خدا کمکم کن دارم دیوونه می شم، اگه بگه نه» حسام : « فقط نشونم بده سه سوته ردیفه ... ولی محمد خودمونیما چرا باید دختر مردمو بدبخت کنم » بلند شدم و با کفگیر افتادم ...

حسام که رفت خیالم راحت شد که همه چیز درست می شه آخه اون خبره این کاره، تو این ترم 5 نفرو سر و سامون داده بود. فردا با هزار امید روونه دانشگاه شدم. سر خیابون خشکم زد. نامردی رو به وضوح دیدم. حسامو دیدم که دست دختره رو گرفته بود ...

رنگم پرید، از عصبانیت داشتم خفه می شدم. من که بهش گفته بودم دوسش ...

تو عمرمون یه بار خیر سرمون عاشق شدیما بازم گفتم « بی خیال، شاید حکمتی داره و خدا ... بخاطر حسام همه چیزو فراموش کردم، گفتم شاید نمی خواست ناراحت ... وارد دانشگاه شدم. بعد کلاس حسام با لبخند وارد شد و کنارم نشست و گفت :« خب آقای عاشق نمی خوای معشوقتو بهم نشون بدی » خیلی دلم می خواست یه مشت می خوابوندم پای چشمش ولی به صندلی تکیه دادم و گفتم : « بی خیال بابا فعلا خوابم میاد » حسام : « برو بابا، ما رو باش که فکر می کردم آدم شدی و می خوای ... »

محمد : « حسام ازت ممنونم که رفاقتو در حقم کامل کردی » حسام شونه بالا انداخت و رفت.

دوباره تو حیاط پرسه زدم. صدایی از پشت : « آقای راد » برگشتم بازم قلبم شروع کرد به دویدن « بفرمایید، امری بود؟ » با کمی مکث از بابت ساندویچا تشکر کرد و رفت اما انگار چیز دیگه ای می خواست بگه. تو دلم گفتم ... شب دیدم یکی داره درو از پاشنه در میاره وقتی درو باز کردم حسام کشیده ای محکم تو گوشم خوابوند و گفت : « بی مرام این بود رسمش که، خواهر مارو عاشق خودت کنی و بعد بی خیال ... » همینطور که داشتم صورت قرمز شدمو لمس می کردم گفتم « چرا چرت و پرت می گی حسام » چند دقیقه بهد فهمیدم که هنوز دست چپ و راستمو نمی شناسم و کیمیا خانم، خواهر حسام شد تمام زندگیم. دوباره گفتم خداجون بی خیال دنیا، بازم حکمت خودت.

                                                                                                                              پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:54  توسط فاطيما احمدپور  | 

دعای مدیر مسؤل برای اعضاء نشریه

 

خداوندا!  تو می دانی در این اعضاء مدیرمسؤل بودن و ماندن چه دشوار است.

چه زجری می کشد آنکس مدیر مسؤل است و از احساس سرشار است.

 

خداوندا! این امورفرهنگی را که جایگاه سکونت اعضاء نشریه و مکان رفت و آمد دانشجویان جورواجور است از شر اشخاص شرور در امان بدار.

خداوندا! از من در گذر که کار نشریه را کنار خواهم گذاشت، که خود به همه چیز دانایی، اگر بار دیگر به اصرار اعضاء به این کار روی آوردم تو نیز مرا یاری کن که این رسالتی ست بسیار دشوار.

خداوندا! به سردبیران ما در سایه کرم خود جایگاهی بالا ارزانی دار و از نعمت های معنوی سیراب کن.

و به آنان بیاموز که هیچ جایگاهی در بین اعضاء بالاتر از سردبیری نیست. و اگر در این جایگاه کوتاهی کردنند به رحمانیت خود از آنان درنگذر.

خداوندا! به اعضاء نشریه همفکری و پشتکار، به سردبیران ما بیداری و تعهد و به طراحان ما تخیل بالا، به اعضاء تحریریه قدرت درک علوم مختلف، به منتقدان ما حقیقت و به رقبای ما صبر، و به دانشجویان ما فرهنگ بالا، عنایت فرما تا ما را در این امر یاری کنند.

خداوندا! نشریه هم مانند همه حادثه ها خواهد گذشت پس به این اعضاء

 بیاموز که با آرامش، صمیمیت و صداقت می توان آن را خاطره انگیز ساخت و ماندگار...     

 

« در زندگی همواره فرصت هایی است برای آنان که می دانند چه می خواهند و می دانند چه می توانند و می دانند چه می دانند »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:11  توسط فاطيما احمدپور  | 

« زندگی جولنگهی از خاطره هاست         

  و تو ای دوست بیا دست در دست هم این خاطره را نغمه کنیم

  نغمه را در قدحی ریزیم و سیراب شویم  

تا که از مستی این نغمه سرافراز شویم

 کاش ای دوست تو ساقی شوی و من از قدح نغمه تو مست شوم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:34  توسط فاطيما احمدپور  | 

ممکنه دیرشه...

 

اولین بار عکسشو تو آب برکه پارک کنار خونمون دیدم. اون روز کلی به خودم رسیده بودم نمی خواستم نگاش کنم ولی دلم تاب نیاورد و برگشتم. قیافش بد نبود، ببخشید! می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ تو دلم گفتم:« این دیگه کیه یهو سر و کلش پیدا شد». «شما»؟ اسمشو گفتو...

ازش خوشم نیومد ولی ...

خیلی مغرور و وراج بنظر می رسید. بعد از چند بار دیدار پی در پی فهمیدم که همسایه دیوار به دیوار مونه، هر روز کارش این شده بود که میومد پشت دیوار خونمون می نشست و آواز می خوند. از رو که نمی رفت تو چشام زل می زد  و می گفت:« یا بله رو می دی یا اون قدر اینجا می شینم و می خونم که همه همسایه ها صداشون درآد».

تو پارکم که می رفتم می یومد و می گفت:«من بخاطر تو میام  اگه تو نباشی عمراَ پامواینجا بزارم » تو دلم بهش می خندیدم و می گفتم:«همتون عین همید». یه خورده باهاش حرف که زدم دیدم زیاد پسرخاله می شه با اینکه روبروم می نشست و با حرفا و نگاههای زیر چشمیش، می خواست منو عاشق کنه، ولی اصلاََ برام مهم نبود چون این رفتارها رو از خیلی ها دیده بودم که همش دروغی بیش نبود. و مطمئن بودم اینم یکی از اون جونوراست. بالاخره با حرفا و نگاه ها، مخصوصاً آوازهای پشت دیوار خونمون تو دلم نشست. یه روز که صداشو نمی شنیدم خوابم نمی برد و تا صبح بیدار می موندم و به اون فکر می کردم، ولی بروش نمی     آوردم.

آخه می ترسیدم تنهام بزاره، یک هفته بعد طبق معمول منتظر موندم بیاد پشت دیوار و بخونه، وقتی نیومد تا خود صبح بیدار موندم و فکر کردم...

گفتم:« حتماً مشکلی واسش پیش اومده» فرداش هم که نیومد نگران شدم. وقتی شب سوم هم پیداش نشد اول نشستم تا خود صبح گریه کردم و بعد صبح زود تصمیم گرفتم همه جا رو دنبالش بگردم، نمی دونستم چکار کنم، با خودم گفتم:«می دونستم اینم مثل بقیه است. من چقدر ساده بودم که گول حرفاشو خوردم.ولی این حرفا فایده ای نداشت دیگه خودم نبودم حس عجیبی داشتم. انگار فقط اون تنها امید زندگیم بود. تصمیم گرفتم پیداش کنم. حتی اگه اون دوسم نداشته باشه. از همه آشنا ها پرسیدم گفتم باید هر طور شده برم اونور دیوار ببینم چه خبره ولی نمی تونستم دیوار خیلی بلند بود وقتی چشمم به نردبان افتاد. اشک شوق ریختم ازش رفتم بالا ، ولی نتونستم اونورش بپرم، از پشت شیشه پنجره داشت نگاه می کرد ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد.

براش خندیدم، دست تکون دادم، اما فقط نگام می کرد. بارون داشت می بارید مجبور شدم بیام پایین فردا باز رفتم، بازاونجا بود از دور انگار چشماش می خواست باهام حرف بزنه با خودم گفتم:«هر طور شده باید خودمو بهش برسونم ولی چطوری...»

منتظر موندم تا همه خونه رو ترک کنن و فقط اون باشه. وارد خونه شدم در اتاق باز بود قلبم داشت از جاش در میومد آروم جلو رفتم پشتش بهم بود باز داشت بیرون و نگاه می کرد با ترس کنارش رفتم ولی اون برنگشت، نگام نکرد، حتی برام نخوند خواستم لمسش کنم اما نتونستم تازه به یاد نوید پسر همسایه که داشت واسه کنکور می خوند افتادم، که به دوستش می گفت:«من آخرش این وراج مزاحمو تو شیشه خفش می کنم»  آره اون...

منم اونقدر اونجا موندم و خوندم تا نوید منم تو شیشه کرد. تازه کلی ذوق زده شده بود که قورباغه هاش دو تا شدن ولی من با اینکه کنارش بودم این پشیمونی واسم موند که چرا بهش نگفتم ...

 

فاطیما احمدپور

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط فاطيما احمدپور  |